پزشك
دکترزری اصفهانی
تقدیم به ایمان عزیزم که به زودی قسم بقراط را خواهد خورد و به یاری دردمندان خواهد شتافت امیدوارم که دکتریش را با انسانیت پیوند دهد و همانی باشد که بقراط میگفت و میخواست
شب دير بود و دور
وآخرين ستاره ز آفاق ميگذشت
تنها صداي زنجره مي آمد
از لابلاي علف ها
و اولين خروس كه ميخواند
آواز خوابناكش را
و مرگ تلخ و سرد و هراس آور
از كوچه ميرسيد بهمراه با دصبح
تا دستهاي سرد سپيدش
چشمان مردرا به آخرين سپيده ببندد
و مرد خيره مي نگريست
به آن آخرين طلوع
گويي كه از نگاه غمزده اش ميساخت
راهي ، پلي بدين سوي ديوار
اين سوي
آنجا كه قامت مردي سپيد پوش
راه گذر بدا ن سوي ديوار سرد را
سد كرده بود
و مي جنگيد
در دوردست
خروسي دوباره خواند
مردي ز آفتاب گذركرد
و خورشيد
در چشم هاي خسته طلوع كرد
خشنود از جدال به خود گفت
فرخنده باد زندگي و صبح و آفتاب
فرخند ه باد روز
شب دير بود و دور
وآخرين ستاره ز آفاق ميگذشت
تنها صداي زنجره مي آمد
از لابلاي علف ها
و اولين خروس كه ميخواند
آواز خوابناكش را
و مرگ تلخ و سرد و هراس آور
از كوچه ميرسيد بهمراه با دصبح
تا دستهاي سرد سپيدش
چشمان مردرا به آخرين سپيده ببندد
و مرد خيره مي نگريست
به آن آخرين طلوع
گويي كه از نگاه غمزده اش ميساخت
راهي ، پلي بدين سوي ديوار
اين سوي
آنجا كه قامت مردي سپيد پوش
راه گذر بدا ن سوي ديوار سرد را
سد كرده بود
و مي جنگيد
در دوردست
خروسي دوباره خواند
مردي ز آفتاب گذركرد
و خورشيد
در چشم هاي خسته طلوع كرد
خشنود از جدال به خود گفت
فرخنده باد زندگي و صبح و آفتاب
فرخند ه باد روز



